صبح ها که میخواهی بروی

 خانومانه و عاشقانه

 برایت صبحانه اماده میکنم

چای زعفران و دارچینی ...

همان پنیر محلی که مادرجان از روستا

سرسبزشان برایمان فرستاده

اب پرتقال طبیعی دیشب که تو خواب بودی

من تا نیمه شب مشغول گرفتن اب پرتقال ها بودم

پرتقالش از باغچه خودمان است

با اینکه خسته بودم اما میخواستم

سفره صبحانه مان رنگین باشد

صبحانه ات را  میخوری بلند میشوی

بلند میشوم میخواهی بروی

و من باید تا غروب دلتنگ تو شوم

جلوی ایینه قدی می ایستی

بارانی مردانه مشکی ات را میپوشی

شال گردنی را که بعد از نماز صبح ان را

تمام کردم و با عشق برایت بافته ام

را دور گردن ات می اندازم 

هوا سرد است سرما میخوری

زیر لب تشکر میکنی و می روی

 

در ابی خانه مان بسته میشود

دلم میگرد تا غروب باید منتظر برگشتن ات

بمانم ... گل های شمعدانی کنار پله ها را

اب میدهم ، حیاط خانه را اب و جارویی

میزنم ، ان روسری خوش رنگم را 

که مسافرت خریدیم میپوشم 

 تو این رنگ را دوست داری

کارهای خانه تمام میشود به سرم میزند

که در این هوای سرد حلیم میچسبد...

سریع شروع میکنم به پخت حلیم

تو عاشق حلیم هستی انقدرر که من

گاه ب حلیم حسادت میکنم

غروب میشود حلیم اماده است

خانه تمیز و مرتب است

روی پله ها مینشینم 

زل میزنم به در تا تو وارد شوی

کمی دیر میکنی نگران میشم

خودم را با کتاب شعر سرگرم میکنم

خودم را سرگرم کنم دل بی قرارم را چه کنم؟

 ارام باش دلم الان دیگر پیدایش میشود

صدای چرخیدن کلید ب گوشم میخورد و تو

وارد خانه میشوی با دیدن تو جان تازه ای میگیرم

ب سمت تو پرواز میکنم و تو ...بی رحمانه

بدون توجه به بانوی خانه ات 

از کنارم میگذری...

حق من این نیست

بخدا حق قلبی که در ان عشق تو است

حق ش نیست که بی محبتی ببیند

اما من ...

محبت میکنم تا ابد

حتی اگر محبتی نبینم از تو مرد من ...

و این است تکرار همیشگی

روزهای زندگی من و تو .