بادبادک باز

گفت خیلی میترسم
گفتم چرا
گفت چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول
 خوشحالی این شکلی خیلی وحشتناکه
ازش پرسیدم چرا
گفت وقتی دست سرنوشت بخواهد
چیزی را ازت بگیرد
میگذارد این طور خوشحال باشی

کتاب بادبادک باز / خالد حسینی 
  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • يكشنبه ۹ دی ۹۷

    یلدای من و تو

    یلدا آمده...

    باز یک یلدای دیگر و یک دقیقه بیشتر بی تو سر کردن  ...

    هندوانه قاچ کرده ام انار های سرخ باغ را چیده ام

     حافظ گذاشتم ژله های هندوانه ای این است 

    سفره امشب یلدایمان...همه چیز هست ب 

    جز تو ک نیستی.. بی تو مگر میشود یلدا گرفت 

    ...مردم زیادی شلوغ اش کرده اند برای

     یک دقیقه بیشتر جشن میگیرند..

    برای انها یک شب در سال یلدا است

     و برای من تمام شبهای سال... 

    معشوق که نباشد همه شبها طولانی ست ... 

    و یلدا است و جای تو خالیست

    و دل من سخت گرفته ز دلتنگی

    حافظی میگیرم و میگوید یوسف 

    گم گشته باز اید ب کنعان غم مخور

    این امید واهی حافظ دیوانه ام کرده..

    این پست رو با دل و جان نوشتم و 

     تقدیم میکنم به تمام مادران همسران و 

    فرزندان شهدای مدافع حــرم

  • ۶
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • جمعه ۳۰ آذر ۹۷

    خودت مهم تری باور کن :)

    هوا ابری ست و جان میدهد برای  قدم زدن یک نفره،، 

    گاه ادم باید با خودش قدم بزند با خودش حرف بزند از 

    اتفاقات روزمره برایش بگوید از شادی ها و 

    لبخندهایش از مشکلاتش،،

    سر راه برایش بستنی بگیرد

     با خودش بگوید

     و بخندد او را به پارک ببرد کمی تاب بازی کنند با خودش

    جانش ،، اگر بهانه گرفت ک از ان خوراکی ها میخواهم

    برایش بگیرد

    وقتهایی ک تنها نشسته صدایش بزند

    خودم جان چایی و شکلات میخوری؟

    بیا توی باغ بشینیم و کمی گپ بزنیم :)

    برایت شعرهای فاضل نظری بخوانم

    و تو لبخند بزن :)

     باید برای خودش سنگ تمام بگذارد و 

    یک روز خوب را در ذهنش ثبت کند تا انجا ک 

    خودش جان اخر شب در دفتر خاطراتش بنویسد 

    امروز یک  روز عالی بود منو خودم جان باهم قدم زدیم

     عجب روزی بود جای شما سبز،،،

    تاریخ.../.../...

  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • سه شنبه ۲۷ آذر ۹۷

    تعطیل است

    ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ

     ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ﺗـﻌﻄﯿــﻞ ﺍﺳﺖ

     ﻭ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺍﻓـﮑﺎﺭﺕ

     ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺑﺪﻫﯽ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸﯽ

     ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ 

    ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺳــﻮﺕ ﺑﺰﻧﯽ

     ﺩﺭ ﺩﻟـﺖ ﺑﺨﻨــﺪﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓـﮑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ

     ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺫﻫﻨﺖ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ

     ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾـﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭ 

    ﻣﻨﺘـﻈـﺮ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ !!!  :)

    ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ :)

  • ۹
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

    نمی آیی نمیخوانی

    ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ...ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ...
    ﻧﻤﯽ ﺟﻮﯾﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ...
    ﺧﺪﺍ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺭﻧﺠﺸﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ؟ 
  • ۸
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • سه شنبه ۱۳ آذر ۹۷

    پراکنده نوشت

    از سخن چینان شنیدم


    آشنایت نیستم


    خاطراتت را بیاور


    تا بگویم کیستم.


    "فاضل نظری"

  • ۸
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    همه دعوت شدیددد :)

    همه دعوت شدید 💜به یه انرژی مثبت 

    گروهی و حال خوب😊

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • سه شنبه ۲۹ آبان ۹۷

    آنهایی که دچار عشق یک طرفه اند بخوانند1

    برای آنانی که دچار عشق یک طرفه اند:  
  • ۵
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

    صورتی

    صورتی برای شما میگوید از خودش :

    من صورتی ام دخترکی بیخیال و شاد

    همان که چند دقیقه قبل زیر باران بود بیخیال خیس شدن

     در حیاط خانه میدوید ...

    برگهای درخت نارنج مان خیس خیس شده اند

    دعوایش کردم و گفتم ای بچه بد باز زیرباران ماندی

    تا خیس شدی طفلک ترسید خندیدم و گفتم شوخی میکنم

    باران برای خیس شدن است همان طور که چشم برای خیس شدن

    از گریه شوق ...
  • ۶
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • يكشنبه ۲۰ آبان ۹۷

    هر کی آنلاینه بیاااد

    میخواستم بخوابم دیدم خوابم نمیاد
    امــروز هر چی میخورم سیر نمیشمم
    شام خیلی خوردم بعدش شیرکاکائو و
    بسکوییت تا الانم سه تا کلوچه و چند بار
    میوه خوردم ناهار هم سه بار خوردم
    الانم گشنمه؟ انگاری دارم میشم همون دخترک
    قبلی ،، دوباره خوش اشتها شدم نمیدونم
    شایدم تاثیر داروهایی ک دکتر تجویز کرده
    و دوباره شااد و پرانرژی شدم
    دوباره مینویسمم
    از اصل مطلب دور شدم 
    هر کی انلاااااینههه جاان من بیااد
    این پست حرف بزنیم نظرات این پست
    هم بدون تایید من ثبت میشن 
    پذیرایی هم میشه ازتون
    به صرف (سرف)؟؟!!! چایی و کلوچه
    هوااا هم سرددد و باااروونیههه
    ذرت مکزیکی و آش بااا پیاز داغ زیاااد
    داده میشووووددد
    بفرماااییدد داخلل هوااا سردههه
    در رو پشت سرتون محکم قفل کنید
    هواا سوز داره سرما میخورید
    خانواده بدبخت میشن بخاطر شما
    همه شون تا ی هفته مجبورن سوپ نوش
    جان کنن
    بفرمااااییدد دم در بدهههه
    ببینم مهمون اولی کیهههه!!!!!
  • ۲
  • نظرات [ ۸۰ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

    بیا دوباره عاشقانه دیوانگی کنیم

    بیا مثل اون روزا دیوونه بازی در بیاریم

    مثل اون روزا ک وقتی از محل کار برمیگشتیم

    مثل بچه های مدرسه ای چیپس و الوچه بگیریم

    و تو خیابون بخوریم ، بیا دوباره من هسته های الوچه رو

    بریزم و تو غر بزنی اشݝااال نریز بچه

    بیا مثل اون روزا وقتی برف میاد بریم برف بازی

    تو بگی بدون لباس گرم بریم برف بازی

    تا سرما بخوریم ،،، یادته تو چقد سرما خوردگی

    رو دوست داشتی و من میگفتم خنگیی بخداا

    بیا دوباره سرما بخوریم چقد سرما خوردگی دونفره

    مون قشنگ بوود تا یه هفته سوپ میخوردیم و 

    عمه خانم آش میفرستاد

  • ۳
  • نظرات [ ۹ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

    تغییر و تحول حال

    با خودم فک میکنم مگه چقد عمر میکنم

    مگه چقد وقت دارم برای شاد زیستن

    بیشتر سالهای عمرم درگیر درس و یادگیری

    بودم و کنار کتاب هام ، چرا ادامه وقتی

    که دارم رو ب شادی سپری نکنم ؟

    چرا الان که مشکلات کم شده شاد نباشم

    این فرصت رو دارم که شاد باشم

    وقتایی که ناراحتم اگه کسی پرسید خوبی

    بگم عالـــــــی میخوام به همه انرژی مثبت بدم

    میخوام تظاهر کنم به شادی و بی غم بودن

    بعد کم کم واقعا آدم ‌شادی میشم

  • ۶
  • نظرات [ ۷ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

    طــــُ

    طـ ُ چه بـاشـی و چـه نباشـی غـم طـ ُ جــان 

    مــرا مـیـگیرد بـت چـشمانِ چـشمان طـ ُ ایـمان مـرا مـیگیرد




  • ۶
  • نظرات [ ۳ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

    دوباره مینویسم قلمم ،جان تازه ای گرفته

    صبح ها که میخواهی بروی

     خانومانه و عاشقانه

     برایت صبحانه اماده میکنم

    چای زعفران و دارچینی ...

    همان پنیر محلی که مادرجان از روستا

    سرسبزشان برایمان فرستاده

    اب پرتقال طبیعی دیشب که تو خواب بودی

    من تا نیمه شب مشغول گرفتن اب پرتقال ها بودم

    پرتقالش از باغچه خودمان است

    با اینکه خسته بودم اما میخواستم

    سفره صبحانه مان رنگین باشد

    صبحانه ات را  میخوری بلند میشوی

    بلند میشوم میخواهی بروی

    و من باید تا غروب دلتنگ تو شوم

    جلوی ایینه قدی می ایستی

    بارانی مردانه مشکی ات را میپوشی

    شال گردنی را که بعد از نماز صبح ان را

    تمام کردم و با عشق برایت بافته ام

    را دور گردن ات می اندازم 

    هوا سرد است سرما میخوری

    زیر لب تشکر میکنی و می روی

     

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • دخـترکــِ بی نام
    • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷
    کمی شاد ...کمی خسته..،کمی لبخنــ:)ــد ...
    مینویسم بی بهانه ... بر روی این کاغذهای کــاهی :)

    بیشتر مطالب به قلم خودمه ..
    ممنون میشم اگه
    کپی نکنید .